مطقییر                  

لخت میمانم




2005/01/19

 
پالتو

معمولاً هميشه تويه پارک می‌شست
برف ميومد؛ پيرمرد به دسته صندلی تکيه داده بود
سرشو رو به آسمون گرفته بود و تبسمی روی لباش بود
دونه‌های برف روی صورتش ميريخت و آب ميشد
نيم ساعت بعد روی صورتش برف نشسته بود
برف قطع شد؛ فقط نيم ساعت باريد،
آخرين آرزوی پيرمرد هم برآورده شد

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8