مطقییر                  

لخت میمانم




2005/02/05

 
داستان يک پسر

يک خاله پير و فضول
يک مادر بسيار دهن بين
يک دختر به شدت وفادار (سيريش)
يک آخوند که شاشش تند باشه
همه اين عوامل باعث ميشن
يک پسر بدبخت هيچی ندار عقد کنه
و ما تا ساعت شش صبح بهش بخنديم و دستش بندازيم

پ.ن: به شدت از نزديک افراد پير و فضول خانواده به معشوقه‌هايتان جلوگيری کنيد.

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8