مطقییر                  

لخت میمانم




2005/02/06

 
نه

چند روزی بود که تو خودش بود
تمام روز تو اتاقش ميشست
فقط در حده بله و نه حرف ميزد
تا ساعت دو بعد از نيمه شبه ديشب،
اومد کنارم وايساد گفت
خيلی بده آدم عاشق يه زن بشه؟
نگاهش کردم،
تا حالا قيافش رو اون شکلی نديده بودم
گفتم: بستگی داره
بی‌تابی ميکرد، گفت
من الان نياز به منطقت ندارم فقط تاييدم کن
گفتم «نه»

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8