مطقییر                  

لخت میمانم




2005/04/04

 
بلندای بلند

فلات تبت را به خاطر داری
همانجايی که قرار بود عاشق دخترکی تبتی شوم
همانجا که دخترکی از لبه فلات پاهايش را آويزان کرده بود
انتظار دخترک را در خيالام، در چشمانش ميديدم
ولی مدتيست به جز کوهی بلند در برابرم هيچ چيز ديگر نيست
گفته‌اند دخترک را ديگر آنجا نخواهم ديد، ميگويند رفته پی کارش
ميدانم پست فطرتها دروغ ميگن

ميدونی دخترک خيال من
ميدونم که اونجايی، فقط يه کمی هوا گرگ و ميش شده
واسه همينه که الان نميتونم ببينمت
ببين،
ميدونم نميتونی الان، فقط تصور کن که ميبينی
من الان اين پايينم، پايه کوه
يه ذره دلگرمی ميخوام يه ذره هم فرصت
تا زودتر شجاعته بالا اومدنُ پيدا کنم
قول ميدم زودتر از خورشيد فردای زندگيم
برسم اون بالا پيشت

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8