مطقییر                  

لخت میمانم




2005/07/11

 
هانتره قهرمان

آره بچه‌ها،
مارمولک قصه ما تازه سه روز از زندگيش گذشته بود که به اين فکر افتاد يه دوری تو اين دنيای بزرگ بزنه. از تو لونه گرم و نرمش بيرون اومد و شروع کرد به وارسی کردن اطرافش از زير در گذشت دو اومد تو يه جايی که خيلی زيبا و قشنگ بود انگار که وارد بهشت شده باشه.

مارمولکه واسه خودش قدم ميزد تا رسيد به شوفاژ اون خونه که جای خيلي دنج و راحتی بود. مارمولک قصه ما تصميم گرفت همينجا بمونه و زن بگيره، تو خيالش زنش و بچه‌هاشو ميديد که خوشحال از اينور به اونور ميرفتن و با زندگيشون حال ميکردن.

مارمولکه تو همين فکرا بود که يه دفعه يه صدای جيغ بنفش شنيد. دست و پاشو گم کرده بود فرار کرد پشت شوفاژ و آروم آروم کلشو از پشت شوفاژ آورد بيرون که ببينه چه خبر شده، که ديد يه موجود عظيم‌الجسه با يه عالت بنفش بالا سرشه و داره جيغ ميکشه و کمک ميخواد.

مارمولک بيچاره برای پيدا کردن کمک هی از اين طرف خونه ميدوييد به اون طرفه خونه. بعد از مدتی زنگ در به صدا درمياد. بله در اين زمان بود که مارمولک قصه ما چشمش به جمال « کرٌکديل هانتر » روشن ميشه. و تازه ميفهمه که ای دل غافل خودش عامل جيع اين يارو جونور گند بوده.

آقا پا ميذاره به فرار. هانتره بزرگ با چند حرکت سريع مگس کش (عالت بنفش) به سمت مارمولک حمله ميبره و مارمولک با حرکاتی سريع در حد سرعتی که در Matrix شاهد اون بوديم جا خالی ميده و به نقطه‌ای غيرقابل دسترس پناه ميبره.

هانتره بزرگ که مگس کشش شکسته بود و کاملاً شگفت زده شده بود. با خودش فکر ميکنه به عالت قتاله قويتری نياز داره که بتونه از پس چنين موجود سريع و قدرت مندی بر بياد. پس يک فروند دمپايی کج ور ميداره و با يک استراتژی بی‌نظير به مخفيگاه مارمولک حمله ميبره و به يک ضربه چکشی مالشی مارمولک را از پا در مياره.

پ.ن: اين داستان کاملا بر پايه واقعيت بنا شده بود.

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8