مطقییر                  

لخت میمانم




2005/10/11

 
تبت

ميدانی چه چيزيش را دوست دارم، رويای بودن اون بالا را، احساس بودن در جايی که زندگی خيلی سختر است برای زنده ماند، ديگه مبارزه بين افکارت نيست بين تو و طبيعت است. انگار در آن شرايط به بدنت بيشتر نياز داری تا افکارت. ميدانی با اينکه سختی ميکشی ولی آرامش خاصی دارد، يک نوع سکوت فکری در افکارت حرکت ميکند، يک آرامش درونی، آن وقت است که در حال هيزم جمع کردن پيدايش ميکنی، عاشقش ميشوی، در آرامش کامل. اجازه ميدهی عشقش در جريان خونت غلت بخورد و رها ميشوی انگار روی ابرهای زير پايت. ميدانی تو هم ميروی، نگران نباش. تو هم حالا جوانه‌اش را در لابه لای افکارت ميپرورانی، نگران نباش ميروی، دستش تو را هم بالا ميکشد. فکر کن به برف، سکوت و گرمای بدنش.

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8