مطقییر                  

لخت میمانم




2006/07/19

 
...

میلیون‌ها نفر را در خیالم می‌آورم که در آن لحظه احساس بی‌حاصلی و بدبختی می‌کنند -هر چند ثروتمند و جذاب و اغواگر باشند- چرا که آن شب تنهایند، دیروز هم تنها بوده‌اند، شاید فردا هم تنها باشند دانشجویانی که نمی‌دانند با کی بیرون بروند، پیرترهایی که جلو تلویزیون نشسته‌اند و فکر می‌کنند شاید تلویزیون آخرین راه نجات شان باشد، تاجرها در اتاق‌هایشان در هتل، در این فکر که آیا کارشان معنایی هم دارد؟

زن‌هایی که عصر را به آرایش و درست کردن موهایشان می‌گذرانند تا به کافه باری بروند و وانمود کنند دنبال رفیق نمی‌گردند، و فقط می‌خواهند نشان بدهند که جذابند، مردها نگاه شان می‌کنند و سعی می‌کنند سر صحبت را باز کنند، و زن‌ها با حال و هوایی برتری جویانه آن‌ها را پس میزند، چرا که احساس حقارت می‌کنند، می‌ترسند مردها بفهمند که آنها بسیار تنهایند کاری بی‌اهمیت دارند نمی‌توانند درباره‌ی وقایع دنیا حرف بزنند چرا که از صبح تا شب کار می‌کنند تا نان در بیاورند و دیگر وقتی برای خواندن اخبار روز ندارند.

کسانی که خود را در آینه نگاه می‌کنند و خودشان را زشت می‌پندارند گمان می‌کنند زیبایی خصوصیتی بنیادی است و برای سازش با خودشان وقتشان را به تماشای مجله‌هایی می‌گذرانند که در آن همه زیبا و ثروتمند و مشهورند.

از کتاب زهیر

پ.ن: کسانی که متکبرانه به زیبایی اطرافشان نگاه می‌کنند بی‌آن که لذتی کامل ببرند تا بگویند که خود تنهایی شان را بر گزیده‌ایم.

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8