مطقییر                  

لخت میمانم




2006/08/17

 
اَرو رفت
همین امروز رفت
با پرواز ۸:۱۵


زندگی من در ساعت ۸:۱۵ صبح ۲۶ مرداد ۱۳۸۵ متوقف شد.


میدونی، سعی کردم تنها داراییم رو در آخرین لحظه رفتنش بهش هدیه بدم، امیدی که توی خنده همیشه‌گیم زمان دیدنش داشتم. تا قبل از اینکه بره با بودنش با حرفهاش با جریان مداوم پیشرفتش بهم امید ادامه میداد. الان نیست، الان بودنش برام یه تصویر اشک آلوده ازش، میدونم دیگه اون امید بودن همیشه‌گیش رو حس نمیکنم. میدونم که برای برگشتن اون امید حاضرم هر کاری بکنم. شاید با رفتنش میخواست بهم بفهمونه باید حرکت کنم، باید بجنبی، باید دنبالش پرواز کنم. میدونه هر جای این دنیا بره دوستش دارم، میدونه هر روز صداشو میشنوم که میگه «چطوری پسری؟»
برای دیدنت لحظه شماری میکنم. دوستت دارم...


کسی که لوبادا‌ها رو ریخت

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8