مطقییر                  

لخت میمانم




2007/09/18

 
...

در حراجی باز شد
زن فریاد زد چهار هزارتا
از آن طرف مردی گفت پنج هزارتا
پیر زن عصایش را بلند کرد، هفت هزار
دخترک آرام نشسته بود پاهایش از زمین فاصله داشت
با بی خیالی تکانشان میداد
هشت هزار و پانصد
ده هزارتا
بیست هزار
همه برگشتند
مرد نمی‌دانست این صدای خودش بود یا کس دیگری
مجری فریاد زد، فروخته شد
دخترک از روی صندلی بلند شد
به طرف مرد رفت و دست او را گرفت
به بالا نگاه کرد، به صورت متعجب مرد
بیا، بیا بریم پاپا

          

   |


بلاگر        فارسی نويس        UTF-8